تبليغاتX
فریادرس بی کس
خداوند عشق است،عشقی همه گیر.او هیچ گاه هیچ دردی رابر ما نازل نمیکند،مگر آنکه برای ما خوب ومفید باشد.
روانشناس برجسته و مشهور سوئیسی « کارل گوستار یونگ » ، بیماری عصر ما را بیگانگی از خدا تشخیص داد . به اعتقاد او تمدن به دلیل لیگانگی با خدا بیمار شده است . انسان خود را از خدا که منشأ و نگهدارنده حیات است جدا کرده است . انسان امروز نمی تواند زندگی جسمانی ، روحی ، ذهنی و اخلاقی سالمی داشته باشد . هر چه بیشتر از خداوند دور شویم قلبهایمان سرگردان تر و بی قرارتر خواهد بود . یونگ همچنین اظهار داشته است : « کافی است که روح از در خارج شود در این صورت زندگی بی نمک و بی طعم خواهد شد » .

به نظر می رسد زندگی طعم خود را از دست داده است . در سراسر دنیا زنان و مردان بی شماری می گویند : « زندگی ارزش زیستن را ندارد ، زندگی فاقد معنا و مفهوم است . » امروزه ما از ابزار و وسایل بیشتری برخوردار هستیم ، اما هیچ معنا و مفهومی در میان نیست . آیا جالب توجه نیست که کشور سوئد به عنوان یکی از پر درآمدترین کشورهای جهان ، با داشتن کلیه امکانات مدرن ، کشوری که گفته می شود در آن هر کارگری صاحب یک اتومبیل است ، بالاترین درصد خودکشی را در جهان داراست ؟ ثروت مادی از یک سو و از سوی دیگر خودکشی : به نظر می رسد که به هم می آید ! 

آیا تا بحال به این فکر افتاده اید که چرا ما ، مایی که در این کشور به اصطلاح مسلمان و در مردم به اصطلاح مسلمانتر هستیم و در حال زندگی ! چرا نباید باور کنیم که دیگر دیر شده است حتی برای فکر کردن به آنچه باید انجام دهیم اما انجام نمی دهیم . تا کی می خواهید خود را گول بزنید . بالاخره روزی فرا خواهد رسید که پشیمان خواهید شد و به خود می گویید که ای کاش حتی برای لحظه ای هم شده خدا را به یاد می آوردیم و همین ای کاش ها با ما باقی خواهد ماند . منتظر شوید چرا که آن روز نزدیک است .

آیا تابحال به این موضوع فکر کرده اید که خداییکه ما را آفریده و در حقیقت ما متعلق به او هستیم چقدر مهربان و با گذشت است ؟ می گویید نه ؟ پس توجه کنید :

اگر خود شما صاحب مالی یا همسری شوید و یا از حیوانی خوشتان بیاید و آن را بخرید ادعا می کنید که آن از آن شماست و هر کاری خواستید می کنید و اگر روزی برسد که آن حیوان از دستور شما سرپیچی کند آنقدر ناراحت می شوید که حتی دیگر حاضر به نگه داشتنش نیستید .

پس چطور حاضر می شوید از فرمان کسی سرپیچی کنید که نه تنها جسمتان بلکه روح شما نیز از آن اوست و می بینیم که اگر بخواهد و اراده کند می تواند همه چیز را از شما بگیرد . آیا به این هم ایمان ندارید ؟

او قادر است در یک آن همه چیز شما را اعم از مال ، زیبایی ، سلامت ، خوشبختی ، محبوبیت و هر چه فکرش را بکنید بگیرد ، اما او آن قدر صبور است که منتظر شماست . او منتظر است که شما روزی به سمتش بروید . اگر می دانستید که او چقدر شما را دوست دارد در جا جان می دادید . حتی اگر یک قدم به سمت او بردارید او شتابان به سمت شما می آید .

پس به فکر باشید . فرصت رفتنی است از دستش ندهید . از همین حالا هم می توان شروع کرد اما به یاد داشته باشید که زمان همچون اسب افسار گریخته ای به سمت جلو می تازد و ما را به ناچار با خود می برد . باشد که از این دقایق باقی مانده استفاده کافی را ببرید .   

   

+ نوشته شده در  جمعه دهم شهریور 1385ساعت 14:25  توسط یه منتظر | 

گفتم شبی به مهدی (عج) کی رخ عیان نمایی

گفتا که صبر باید گر وصل ما بخواهی

 

گفتم حجاب نفسم حایل میان ما شد

گفتا که این محال است ، خود سر این لقایی

 

گفتم بیا مدد کن تا نفس رام گردد

گفتا همیشه یارم ، ورنه تو خود نخواهی

 

گفتم چگونه باید وصل تو را خریدن ؟

از بند غیر رستن بر کوی تو رسیدن ؟

 

گفتا رسد چو لبیک از کعبه الهی

آنگه رسی به وصلم ، پایان رسد جدایی

 

گفتم ز جمع یاران دور و غریب ماندم

گفتا رسی به آنها بر عهد کن وفایی

 

گفتم به لب رسد جان ، پس کی فرج نمایی ؟

گفتا قریب باشد گر حق دهد ندایی

 

گفتم دلم غمین است از دوری جمالت

گفتا جمیل باشد این انتظار ، آهی !

 

***************************

 

در این تماشاخانه هستی که بازیگران پیشین آن را ترک

 

کرده اند اکنون به رقص و پایکوبی برخاسته ایم

 

اما لحظه ای دیگر ما نیز در پرده مرگ

 

نهان می شویم و خاک خود را

 

بستر پایکوبی دیگران

 

قرار می دهیم .

 
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 21:30  توسط یه منتظر | 

بوی ظهور

 

بوی ظهورت در تمام ابعاد شهر پیچیده است و صدای گامهای استوارت طنین افکنده است .

می گویند : « لحظه آمدنت نزدیک است ؟! » می ترسم ، می ترسم از تاریکیهای روحم . می ترسم ! تو تنها پناه آشفتگانی و ما چشم به راهیم تا اماممان بیاید و از این سفر دور و دراز ، هدیه گرانبهای عدالت را بیاورد .

امروز عطش ظهور بر لبهای همه ما ، جهان را کویری کرده است . این ثانیه های آخر چه سخت می گذرد و این لحظه های آخر انتظار چه کُند عبور میکند و چه شیرین است این لحظه ها ؛ و عشق یعنی همین !

یعنی استشمام عطر خوش گلی که در همین نزدیکی است و شنیدن فریادی که حق را می خواند !

ما بار دیگر تنهاییمان را به تو اقتدا می کنیم . تمام پنجره های این شهر را گشوده ام تا مه تابان را رؤیت کنم و در گوشه تمام درها به انتظار نشسته ام تا پای بوس ظهور تو شوم .

می دانم ، می دانم لحظه آمدنت نزدیک است و من هیچ ندارم که به تو هدیه کنم ، هیچ ! تنها سرگشته توام . باز هم نمی دانم سرگشتگی ام عشق است یا نه ؟! اما هر چه هست مرا به دنبال تو می کشاند . از ابر مهربانی توست که سرسبز مانده ام و با خود هزاران بار می گویم که باران نگاهت چه می کند با این کویر دلم !

این بیمار را تو باید درمان کنی با یک نگاه ! بیا ، بیا و نظری کن به گمشده ای که می داند هست و نیست . می خواهم خاک راه تو باشم . بیا ، بیا و مپرس این خاک زیر پای پادشاه جهان چه می کند ؟ تو خواهی آمد ! کجا ! نمی دانم . بیابان ، دشت ، صحرا . هر چه هست از وجود تو سرسبز خواهد شد . روز یا شب ؟! نمی دانم ! نه سپیده و نه غروب ! معجونی از روشنایی و سیاهی .

در این لحظه نبودت مفهوم « دقیقه » با « قرن » یکسان است . اما ایستاده ایم در انتظار نور . خسته ، دلمرده و شکسته ، با پاهایی برهنه و دستانی رو به آسمان . با قلبی پر تپش . با ضجه هایی پر خراش که گوش زمان را پر می کند ، و لبهایی مضطرب که تو را می خوانند !

این ، ما هستیم ، ما که از شکستگی های دیروز و گناهان هر روز خسته ایم ، با نگاهی منتظر و چشمه عشقی که از چشمان تو تا رگهایمان می جوشد .

امشب همگی با هم نام تو را می خوانیم : مهدی

و بعد وقتی که این استغاثه پر شکوه بر می خیزد ناگهان روشنایی تمام وجود مرده مان را در بر می گیرد . زخم فراق التیام می یابد و دلواپسی ها از اعماق دلهامان رخت بر می بندد ! و من با خود می اندیشم که ، ما در برابر تو چه می توانیم گفت و چه می توانیم کرد ؟ جز اینکه هر یک با نگاهی به افق و در جستجوی تو بگوییم :

« می دانیم که یک آدینه خواهی آمد آدینه ای که سحرگاهانش سوای همه

روزهاست و خورشید بهترین طلوعش را خواهد کرد و دنیا رنگ دیگری خواهد گرفت ! » 

آری آن روز که دستهای مهربانت که معطر به خون حسین علیه السلام است و عطر ابراهیم و محمد و علی می دهد ، بر پیکر خسته کعبه می خورد !

تو خواهی آمد . ای همیشه غایب . نه ! ای همیشه حاضر ، آن روز من در کجا خواهم بود ؟ دلمرده و پریشان در گوشه خانه یا شادمان از دیدار تو در دروازه ی شهر ؟ نمی دانم .

نکند تو بیایی و من فرسنگها با تو فاصله داشته باشم ؟!

نکند تو بیایی و این چشم های گریان ، قلب بزرگ تو را نبیند ؟!

نکند ...

 

یا ابا صالح المهدی

                             دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم !

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 21:26  توسط یه منتظر | 

با سلام خدمت عاشقان و منتظران آقا امام زمان (عج)

 

وبلاگی که مشاهده می نمائید درست است که از لحاظ ادبی و یا حتی از نظر محتوا قابل قیاس با بسیاری از وبلاگهای شما عزیزان نمی باشد اما این وبلاگ را فقط بدان جهت تهیه نموده ام که هیچ وقت بسیاری از واقعیات را به دست فراموشی نسپریم .

هدف من ارشاد و یا به قولی نصیحت و یا خبر از واقعیات محتوم دادن نمی باشد . می دانم که خود شما عزیزان تمام این مطالب را از من بهتر می دانید . من فقط می خواهم آنچه را می دانم و می دانید با هم و از سر دوباره مرور کنیم شاید حتی قسمت کوچکی از آن را بر اثر مشغله زیاد ! از یاد برده باشیم .

 

دست حق یارتان .

یه منتظر

 

روشنایی الهی مرا احاطه کرده است ، عشق الهی مرا در بر گرفته است ، نیروی خدا مرا حمایت می کند ،حضور خدا مراقب من است ، هر جا که هستم ، خداوند آنحاست .

 

 

*******************************

 

به جای مقدمه :

 

هر قصه را ، مغزی هست .

قصه را ، جهت آن « مغز » آورده اند ...

                        نه از بهر دفع ملامت !

بصورت حکایت ، برای آن ، آورده اند ، تا آن « غرض »

بنمایند !                                                 

 

همین « رمز » می گویم ، بس می کنم !

خود بی ادبی است ،        

پیش شما ، شرح گفتن !

 

 

********************************

 

 

با ناز جمال مطلوب

 

در ازل بوده است او را عشق با این مشت خاک

تا نـــه پنـــداری که چنـــدین لطف حالی می کنـــد

 

بنـــده افکنـــده ای را گر شود لطفش قرین

قصر قدرش تا بر اوج چرخ عالی می کنـــد

 

با دلی کز بی نــــــیازی عشق بازی بایدش

آنــچنــان دل را ز شغل غیر خالی می کنــد

 

در طلب خلق جهان و او ز پیدای نــهان

این همه نـــاز از جمال لایزالی می کنـــد

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 20:11  توسط یه منتظر | 

-۱-

شبی یک کشتی بخار در حالی که دریا را می پیمود گرفتار طوفان شد . کشتی چنان تکان می خورد که همه مسافران بیدار شدند . آنان وحشتزده از طوفان ، تسلط بر خود را از دست داده بودند . برخی از آنان فریاد می کشیدند و عده ای دعا می کردند . دختر هشت ساله ناخدای کشتی نیز آنجا بود . سروصدای بقیه او را از خواب بیدار کرد . از مادرش پرسید : « مادر چه شده ؟ » مادر گفت که طوفانی غیر منتظر کشتی را گرفتار کرده است . کودک ترسیده پرسید : « آیا پدر پشت سکان است ؟ » مادرش پاسخ داد : « بله پدر پشت سکان است . » دختر کوچک با شنیدن این پاسخ ، دوباره به رختخوابش بازگشت و در عرض چند دقیقه به خواب فرو رفت . باد همچنان می وزید و امواج خروشان پیش می آمدند ، کشتی هنوز تکان می خورد ، اما دخترک دیگر نمش ترسید ، چراکه پدرش پشت سکان بود .

 

 

پدر آسمانی همیشه پشت سکان است وحتی اگر طوفانها برخیزد و رعد خرش کند ، « او » زندگی ما را هدایت می کند ؛ ما نباید بترسیم یا نگران شویم . اگر فقط به «او » اعتماد کنیم ؛ « او » امواج را فرو خواهد نشاند و آرامش را به قلبهای ما خواهد بخشید . همچنان که در راه پیش می رویم با انواع گوناگون هوای طوفانی ، آرام ، سخت و ملایم مواجه می شویم . زمانی می رسد که می بایست با مشکلات ، خطر ، رسوایی ، اهانت ، بیماری و مـــــــــــــــــــرگ روبرو شویم ؛ لحظاتی که ترس بر ما چیره می شود ، اما نباید فراموش کنیم که چنین تجربه هایی بدون هدف برای ما اتفاق نمی افتد . یکی از درسهای بزرگی که چنین رویدادهایی به ما می دهد ، روی کردن به خداوند و متکی بودن به « او » در هر شرایطی است . « خداوندا ! تو سکاندار زندگی من هستی و من نباید بترسم ؛ « تو » از من مراقبت می کنی » .

 

 

فراخواندن خداوند به یاری ، هنگام محنت و گرفتاری شاید عملی خودخواهانه به نظر رسد ، اما باید دانست که همه اعمال ما در آغاز باید از روی خودخواهی باشد تا بتوانیم روحیه عدم وابستگی را در خویش پرورش دهیم و یاد بگیریم که به عنوان تماشاچی ، نماشی نامعلوم زندگی را تماشا کنیم . اگر تکیه کردن بر خداوند خودخواهی است ، باید گفت خودخواهی بهتر از نفس پرستی و اتکا بر نیروی محدود خویش است . این خودخواهی گامی لازم در پیشرفت معنوی است و به موقع به طور خودکار حذف خواهد شد ؛ درست مانند شکوفه ای که میوه اش رسیده باشد .

 

 

درسی که لازم است همه ما بیاموزیم وابستگی کامل به خداوند است ، آنگاه همه چیز به درستی پیش خواهد رفت . ما می بایست برای هر چیز کوچکی که نیاز داریم به خدا روی کنیم ، تا زمانی که در روزی مبارک دریابیم که به هیچ چیز نیاز نداریم : یگانه نیاز ما خداوند است ! آنگاه به این کشف بزرگ نایل می شویم که هر آنچه نیاز داریم ، از پیش مهیا شده است ، قبل از آنکه نیازی

بوجود آید ، پیشتر برآورده شده است ؛ همه چیز در جای صحیح و در زمان درست خود اتفاق می افتد . آن گاه فرد مانند فرمانروا زندگی می کند ؛ وقتی که فرمانروا بیرون می رود ، همه چیز از پیش برای او آماده شده است و لازم نیست چیزی بخواهد . تمام نیازهای او پیش بینی و حاضر شده است . شما نیز فرمانروا هستید ! چرا مانند کسانی هستید که گرسنگی کشیده اند ، لباسهای مندرس در بردارند و از تبار ملوکانه خود آگاه نیستند ؟.

 

 

قول خداوند به بندگانش :

 

« اگر کسی تنها به من ، و به من بیندیشد و همیشه و همه جا مرا ستایش کند ، هر آنچه را ندارد به او خواهم بخشید و از آنچه دارد مراقبت خواهم کرد ».

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 19:29  توسط یه منتظر | 

-۲-

روزی زنی فقیر که از پیروا ن خداوند بشمار می آمد و شوهرش به فلج دچار شده بود ، اطمینان داشت خداوند مقدار پولی را که او برای تهیه غذا و هدایای روز عید لازم دارد فراهم خواهد کرد . وی به فروشگاهی وارد شد و از فروشنده غذای کافی برای روز عید فرزندانش خواست . وقتی فروشنده از ا و پرسید چقدر پول دارد ، زن پاسخ داد : « شوهرم چندین ماه است که مریض شده است . در حقیقت هیچ پولی ندارم که در عوض بدهم فقط می توانم دعایتان کنم . » فروشنده که مردی بی اعتقاد بود به طعنه گفت : « دعایت را روی کاغذ بنویس ، به اندازه وزن آن می توانی غذا ببری . » زن بی درنگ کاغذی از کیفش درآورد و گفت : « این دعای کوچک من است که دیشب در حالی که به شوهر بیمار خود می نگریستم نوشتم . » روی کاغذ نوشته شده بود : « خداوندا تو پناه من هستی ! تو هر آنچه را برای عید فردا لازم است فراهم خواهی کرد ، حتی بیش از آنچه من نیاز دارم به طوری که آن را با سایر فرزندان تهی دستت در روزی مقدس سهیم خواهم شد » .

مرد این دعا را خواند و خندید ، کاغذ را روی ترازو گذاشت و گفت : « خب حالا ببینم ، این کاغذ به اندازه چقدر غذاست ؟ » .

او با تعجب دید وقتی که یک پاکت آرد روی کفه ترازو گذاشت هیچ اتفاقی نیفتاد ، چیزهای دیگری روی ترازو گذاشت اما عقربه آن تکان نخورد . سرانجام به زن گفت : « نمی دانم امروز چه شده است که این ترازو کار نمی کند ، اما من زیر قولم نمیزنم . هر چه که لازم داری بردار چراکه به نظر می رسد کاغذ تو از همه اجناس این فروشگاه سنگین تر است . » زن فقط چیزهایی را که برای عید نیاز داشت ، برداشت و با چشمانی اشک آلود  از فروشنده تشکر کرد و به راه افتاد و دردل خدایی را که همه نیازهای پیروانش را برآورده می سازد ، ستایش کرد . فروشنده بعد متوجه شد که ترازو سالم بود و از خود پرسید : « پس چطور آن موقع خراب شد؟ چرا آن زن پیش از آمدنش دعا را نوشته بود ؟ » قلبش متحول شد و در نتیجه او نیز به جمع پیروان خداوند پیوست .

 

 

 

ما نیز توکل و اعتماد کردن را آموخته ایم ، اما آن را در جای اشتباهی قرار داده ایم . ما به چیزهایی تکیه می کنیم که خود نمی توانند به خویشتن تکیه کنند : بانکهایی که ورشکست میشوند ، ضمانتهایی که ارزش آنها متزلزل است ، فرزندان و دوستانی که از اعتماد ما سوءاستفاده می کنند . ما اعتماد خود را بر نیرو و قلمرو زمینی و ثروتهای دنیوی قرار میدهیم که ناپایدارند و از بین می روند . ما این کار را برای تأمین امنیت زندگی نامطمأن در آینده ای نا مطمأن انجام می دهیم . ما امنیت زندگی کنونی را در زمان حال قربانی می کنیم ؛ زندگی و حیاتی که اگر فقط به خداوند تکیه کنیم می تواند از آن ما باشد .

 

ما ایمان خود را بر چیزی  خارج از خداوند متمرکز می کنیم ؛ خود را به گونه ای زندگی آلوده به ستیز بی پایان می بندیم . ستیز یعنی عدم اطمینان ، یعنی نگرانی و اضطراب . همچون قایقی دستخوش امواج متلاطم به این سو و آن سو کشیده می شویم . بیشتر وقت ما صرف آمادگی برای حوادثی می شود که ممکن است هیچ وقت روی ندهد . وقت ما برای تأمین تسهیلاتی برای زندگی صرف می شود که شاید هیچ گاه بدانها نیاز نداشته باشیم . زندگی ما تهی از شور زندگی است .

 

به خداوند اعتقاد داشته باش . به « او » ایمان آور و بدان که « او » همیشه بهترین کار را برای تو انجام خواهد داد . بنابراین ، بااراده و خواست او همکاری کن و وسیله ای مشتاق در دستان « او » باش .  

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 19:26  توسط یه منتظر | 

مردی ثروتمند وجود داشت که همیشه پر از اضطراب و دلواپسی بود . با اینکه از همه ثروتهای مادی دنیا بهره مند بود ، قلبش هیچ گاه شاد نبود . او خدمتکار داشت که ایمان به خدا درونش موج می زد . روزی خدمتکار وقتی دید مرد تا سر حد مرگ نگران است به او گفت : « ارباب آیا حقیقت ندارد که خداوند پیش از به دنیا آمدن شما جهان را اداره می کرد ؟ » او پاسخ داد : « بله » خدمتکار پرسید : « آیا درست است که خداوند پس از آنکه شما دنیا را ترک کردید آن را اداره می کند ؟ » ارباب دوباره پاسخ داد : « بله » خدمتکار گفت : « پس چطور است به خداوند اجازه بدهید وقتی که شما در این دنیا هستید او آن را اداره کند ؟ »

 

*******************************

 

به او اعتماد کن ، وقتی که تردیدهای تیره به تو هجوم می آورد

به او اعتماد کن وقتی که نیرویت کم است !

به او اعتماد کن زیرا وقتی که به سادگی به او اعتماد کنی ، اعتمادت سخت ترین چیزها خواهد بود .

 

*******************************

 

 گرنویل کلایسر چه زیبا گفته است :

 

آیا راه سخت و ناهموار است ؟

آن را به خدا بسپار !

آیا می کاری و برداشت نمی کنی ؟

آن را به خدا بسپار !

اراده انسانی خود را به او واگذار .

با تواضع گوش کن و خاموش باش .

ذهن تو از عشق الهی لبریز می شود .

آن را به خدا بسپار !

 

******************************

 

در این دنیای گذرا ، دنیایی که چیزها می آیند و می روند ، هیچ چیز باقی نمی ماند ، پس آیا چیزی ارزش نگران شدن دارد ؟

همه چیز را رها کنید ، هر چه بیشتر رها کنید ، توان بیشتری را برای وظایف سازنده و خلاق زندگی خود حفظ می کنید .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 19:23  توسط یه منتظر | 

آتش بی دوزخ

عارفی می رفت یک روزی براه

بود صحرا و نبود آنجا پناه

ابر پیدا گشت و باریدن گرفت

جامه اش تر گشت و چاییدن گرفت

می دوید از دست باران آنچنان

که تو گویی کرد دشمن قصد جان

چون در آن صحرا از سرما گذشت

یک ده ویران بدید آن سوی دشت

او زهول جان بسوی ده شتافت

تا تواند او زسرما چاره یافت

چون رسید آنجا ، بگرد ده دوید

عاقبت یک خانه معمور دید

بر در خانه رسید آواز داد

صاحب خانه جوابش باز داد

در زمان آمد برون کردش سلام

عارفش گفتا : علیکم السلام

پس تواضع کرد او با میهمان

اندرون خانه بردش در زمان

باز پرسید : از کجاها میرسی

کرد از احوال او پرسش بسی

گفت سرما خورده ام آتش بیار

نیست پروای سخن معذور دار

گویا در خانه اش آتش نبود

رفت تا بستاند از همسایه زود

بستد آتش را ، سوی خانه شتافت

خرقه دید آنجا و مهمان را نیافت

در تعجب ماند از آن حال غریب

پیش او آمد خیالات عجیب

آتشی افروخت تا بیند که چیست

آن مگر « جن » بود یا نی خود ، پریست

لحظه ای شد خرقه جنبیدن گرفت

میهمان در خرقه لرزیدن گرفت

آمد و در پیش آتش خوش نشست

صاحب خانه ز حیرت لب ببست

هر زمان نوعی خیالش آمدی

دمبدم زین حال حیران تر شدی

عاقبت پرسید او از میهمان

گو کجا بودی ؟ مدار از من نهان

زانکه حیرانم درین کار عجب

واقفم گردان ز اسرار عجب

گفت مهمانش که ما را سرد بود

از غم سرما دلم پر درد بود

چونکه تو دیر آمدی گفتم روم

تا که گرم از آتش دوزخ شوم

بهر آتش زود در دوزخ شدم

هر طرف جوینده آتش بدم

هفت دوزخ گشتم و آتش نبود

من نه آتش دیدم و نه نیز دود

در عجب ماندم که آن آتش کجاست

دوزخ سوزان ز آتش چون جداست ؟

عاقبت با مالک دوزخ عیان

گفتم از آتش بده ما را نشان

سوی آتش بهر حق ، شو رهبرم

تا مگر از دست سرما جان برم

گفت مالک: نیست اینجا آتشی

تو مگر دیوانه یا سرخوشی

گفتمش : دیوانه و سرخوش نیم

گو خبر ز آتش که جویای ویم

بر نشان آتش ، اینجا آمدم

من ندیدم آتش و حیران شدم

انبیا دادند از دوزخ نشان

ز آتش سوزان به خلقان جهان

آن نشان انبیا چون کذب نیست

مشکلم حل کن بگو احوال چیست ؟

گفت : آری آن نشانها راستست

تو یقین میدان که شک برخاستست

نیست اینجا آتشی بشنو زمن

هر کسی آرد خود آن با خویشتن

آن یکی از آتش شهوت بسوخت

وان یکی از کینه ، آتش بر فروخت

آتش هر یک بود نوعی دگر

فهم گرد آور که تا یابی خبر

آتش دوزخ بدانکه خشم تست

با تو گفتم من سخنهای درست

هفت دوزخ چیست ؟ اخلاق بدت !

هشت جنت هست اعمال خودت

زینهار ای جان من صد زینهار

نیک کن پیوسته ، دست از بد بدار

زانکه هر چه اینجا کنی از نیک و بد

مؤنست خواهد شدن اندر لحد

آن مشقتهای جمله انبیاء

وان ریاضتهای جمله اولیاء

کی عبث باشد بگو ای بی خبر !

دیده گر داری در آن حکمت نگر

آنچه گفتم هست از عین الیقین

نی باستدلال و تقلیدست این

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 19:20  توسط یه منتظر | 

عارفی همراه عده ای از دوستانش زیر سقفی از ستاره های چشمک زن نشسته بود و با آنان درباره عشق خداوند و رحمتهای بیکرانش گفت و گو می کرد . او می گفت :

 «  در همه وقایع اراده خدا را مشاهده کنید . هنگام رنج و شکست همانند لحظات لذت و پیروزی به نور بخشش و مهر او درود فرستید ، آنگاه رنج دیگر شما را نمی گزد و پیروزی شما را متکبر نخواهد ساخت .» در همین هنگام زنی از آنجا می گذشت که اندوهی عمیق بر قلب او سنگینی می کرد . وی سخنان عارف را شنید و به او گفت : « گفتن این حرفها برای تو آسان است . زخم رنج ، تنها برای عده ای همچون من که هر روز رنج می برند آشناست . تو از خدا و نور و رحمت خدا حرف می زنی ، ولی افسوس دنیایی که ما در آن زندگی می کنیم تیره و تار است ريا، دنیایی که در آن پلیدی رشد می کند و راستی دردهای جهنمی را تحمل می کند » .

عارف به آن زن که کودکی در آغوش داشت نگریست و گفت : « همین حالا کودکت را به زمین بینداز . او را بینداز » .

زن که متحیر شده بود گفت : « تو چه مرد عجیبی هستی ! چطور می توانم کودکم را به زمین بیندازم ؟ او می میرد » .

عارف پرسید : « آیا در ازای هزار سکه این کار را خواهی کرد ؟ » .

زن پاسخ داد : « حتی اگر به اندازه ستاره های آسمان به من سکه طلا بدهی حاضر نیستم این کار را انجام دهم » .

عارف پرسید : « آیا اطمینان داری اگر فرمانروایی سرزمینی را هم به تو بدهند ، حاضر نیستی کودکت را زمین اندازی ؟ » .

زن گفت : « مثل روز روشن است که او را به هیچ قیمتی نخواهم انداخت ؛ کودکم برای من از هر ثروتی در دنیا ارزشمندتر است . »    و سپس کودکش را به سینه فشرد .

آنگاه عارف گفت : « مادر ! آیا تصور می کنی که تو برزندت را بیش از خداوند که به بندگانش عشق می ورزد دوست داری ؟ »

زن منظور او را دریافت و این آگاهی چون اشراق تازه ای در درون او بود ، پرسید : « اگر خداوند به ما عشق می ورزد ، پس این همه رنج و اندوه ما در دنیا برای

 چیست ؟ » .

عارف گفت : « رنج و اندوه در برنامه الهی ، جای خود را داراست . وقتی که کودک تو بیمار می شود ، او را مجبور می کنی که داروهای تلخ بخورد و توجهی به فریادها و اشکش نمی کنی . روح ما نیز بیمار است ، خداوند چون مادری مهربان ، داروهای تلخ رنج و درد را بر ما نازل می کند . از رنج فرار نکن ؛ سعی نکن از آن بگریزی بلکه با روحیه ای درست آن را بپذیر . رنج در واقع تجربه ای است که زندگی تو را غنی می کند و روحت را تقویت می کند . رنج آیینه قلبت را صیقل می دهد و تو

هنگامی که در آن بنگری چهره زیبای خداوند را مشاهده خواهی کرد . آنگاه خواهی دانست که در همه این حوادث ، لطف و رحمت نهفته است . همه چیز خیر است ، چه امروز و چه هزار سال بعد . از خداوند تقاضا نکن که رنجهایت را برطرف کند ، بلکه از او درخواست کن تو را بنده حقیقی « خویش » سازد .

کسی پرسید : « بگو در زندگی واقعی به کسی برخورد کرده ای که این راه را که تو چنین زیبا از آن سخن می گویی ، پیموده باشد ؟ »

عارف چند لحظه مکث کرد سپس گفت : « سالها پیش از دهکده ای می گذشتم . داخل کلبه ای مخروبه رفتم . زنی پیر و نابینا را دیدم که آنجا روی زمین نشسته بود . او زنی بی چیز بود که در میان فقر کامل زندگی می کرد . با دیدن وضع رقّتبار و تنهاییش گفتم : « مادر ، باید خیلی احساس تنهایی کنی . » او با صدایی که هنوز در گوشم صدا می کند گفت : « به هیچ وجه . همسایه ها مرا دوست دارند و هر آنچه را لازم است ، برایم انجام می دهند » .

با تعجب پرسیدم : « اما مادر ، وقتی طوفان می وزد و باران از سقف این کلبه چکه می کند چطور به تنهایی زندگی می کنی ؟ »

او گفت : « من احساس تنهایی نمی کنم . قلب من در آفتاب و باران به طور یکسان خوشحال است . همسایه های خوب هر آنچه را می خواهم به من می دهند ؛ خواسته های من نیز خیلی کم هستند » .

در کلام او چیزی بود که به من گفت این زن پیر نابینا و فقیر دارای راز پنهان شادمانی بود . کنار پایش نشستم و به صورت نورانی و بی گناهش خیره شدم . پرسشهایی متوالی از او پرسیدم ، شاید که راهی به سوی رازش بیابم . سرانجام گفت : « من اجساس تنهایی نمی کنم چراکه معشوق همیشه در کنارم است . در تاریکی و روشنایی ، وقتی که همه در خواب هستند « او » را صدا می زنم و « او » بی صدا می آید . با « او » حرف می زنم . « او » با من حرف می زند . با داشتن « او » به چیزی نیاز ندارم . « او » همه چیز در همه چیز است . بی تردید « او » آن « واحد » در کل است » .

همچنان که به سخنان گهربارش گوش می دادم خم شدم تا پایش را ببوسم . چشمانم پر از اشک شده بود . صدایم از شدت احساساتم می لرزید . می دانستم در آنجا فردی زندگی می کند که خداوند برای او تنها واقعیت زندگی است .

او گفت : « هر آنچه خیر من باشد خداوند برای من پیش می آورد و هر چه برایم پیش آید ، از جانب خداوند برای من خیر است . بدون خداوند هیچ گونه شادی حقیقی وجود ندارد . آرامش ما ، در اراده و خواست او نهفته است و هر چه بیشتر با خواست 

« او » هماهنگ شویم سرور معنوی بیشتری روخ ما را سیراب خواهد کرد » .

زن پیر ، فقیر و نابینا یکی از عاشقان حقیقی خداوند بود . او در حضور معشوق خود یعنی خداوند ، حرکت می کرد . زنده بود و می گفت : « خداوند هیچ گاه مرا تنها

 نمی گذارد ، هیچ وقت از من چشم نمی پوشد . مثل کودکی که به مادرش تکیه

می کند ، به او توکل می کنم » .

بدین ترتیب در حالی که از ترس ، شهوت ، خشم و همه احساسات خودپسندانه آزاد بود ، چیزی از دردها و اندوه زندگی احساس نمی کرد وی منزلگاه خود را در « او » یافته بود .

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 22:43  توسط یه منتظر | 

آی دونه دونه دونه    نون و پنیر و پونه   *     قصه بگم براتون    قصه ای عاشقونه

یه وقت نگین دروغه  *  یه وقت نگین که وهمه  *  اون که قبول نداره  نمی تونه بفهمه

بریم به اون فصلی که  *  اوج گرمی ساله  *   ماجرای قصه مون    *  داخل یک کاناله

کانالی که تو این دشت    * مثل قلب زمینه   *   دور و بر این کانال     پر از میدونه مینه

اونجا که نوزده نفر  *  کنار هم خوابیدند    *    ببین چقدر قشنگن  *    تمامشون شهیدن

یکی ازش خون می ره  *  ببین چقدر آرومه   *  فکر می کنم که دیگه    کار اونم تمومه

مجتبی پا نداره  *  سر علی شکسته    مجید دمر افتاده   *   کریم به خون نشسته

گلوله و گلوله   *   انفجار و انفجار   *   پاره های بچه ها    *    قاب شده روی دیوار

صورت مهدی رفته   *  مصطفی سر نداره  *  رضا نعره می کشه  خیز برو ! ... خمپاره

الو الو کربلا !؟ *  پس نخودا چی شدن ؟   *   " یاور دو " به گوشم  * بچه ها قیچی شدن

کربلا ! کبوترا     *   از تو قفس پریدن   *   ما آذوقه نداریم        مهمونامون رسیدن

کربلا جون به گوشی ؟    *     جواب بده برادر     *  بی سیم این طور جواب داد :   

" الو به گوشی یاور ؟!

چیزی نداریم که تا *  سر سفره بذاریم   *   یاور دو به گوشی ؟  *   دیگه غذا نداریم ! "

رضا منو نیگا کرد*  صورتشو تکون داد *  بغضی کردش و بی سیم* از توی دستش افتاد

عجب کربلاییه *  نشون به اون نشونه  *  عطش نعره می کشه *   پنج روزه تشنمونه !

پنج روزه که می جنگیم*شته می شیم می میریم* بی سیم می گه : عقبگرد*ولی عقب نمیریم

رضا تشنه و زخمی  *   به زیر نور آفتاب  *    من از پی گلوله   *  دنبال یک قطره آب

هیچی پیدا نکردم  *  خسته شدم نشستم  برای چند لحظه ای  *  هر دو چشمامو بستم 

دیدم که توی باغی * شهیدامون نشستن* می خندن و می خونن* درها ی باغ رو بستن !

عجب باغ بزرگی  *  چه باغ رنگارنگی  *  پر از صفا پر از عشق  *  عجب باغ قشنگی

بال های ملائک   *  روی دست بچه ها  *  جام هایی از شراب  *  توی دست بچه ها

من و رضا از بیرون *  توی باغ رو می دیدیم *  صدای بچه هارو* اینجوری می شنیدیم :

" آهای آهای بچه ها   *  اینجا عجب حالیه   *  بچه ها هستن ولی    *  جای شما خالیه "

رضا نعره می کشه  *  آهای آهای بسیجی   *   تانکا دارن می رسن   *   بدو بدو آرپی جی

تانک بعثی خودش رو *  پشت کانال رسونده *  نعره کشیدم : رضا ! * گلوله ای نمونده !

رضا سرش رو با بغض  *  روی سجده می ذاره  *  خشابی تو دستاشه  * دستو بالا میاره

دستو بالا میاره   *   انگار داره جون می ده  *  می زنه زیر گریه  *  خشابو نشون می ده

میگه ببین خدایا   *   روحیه ها عالیه     ولی چکار باید کرد     خشابمون خالیه

صدیش یهو بند می آد* توی دست یک شهید *عینهو یک معجزه * یه گوله آر پی جی دید

رو به سوی اون شهید*خندید و سر ککون داد*یواشی گفت : مرتضی !* گلوله رو نشون داد

حرف اونو گرفتم  *  نگاهشو فهمیدم  *  جون تازه گرفتم  *  سوی شهید دویدم

و ناگهان صدایی  *  صدای سرد سوتی  *  و ناگهان خمپاره  و ناگهان سکوتی 

رضا یهو نعره زد :  *  بی شرفا اومدن  ماسکو بذار مرتضی  که شیمیایی زدن 

سینه م پر از آتیش شد * چشمامو هم گذاشتم* اومد یه شیمیایی * ماسک ... ولی نداشتم 

لبخند زدم و گفتم : * ماسک نداریم رضا * نعره کشید حرف نزن * نفس نکش مرتضی !

چفیه تو آب بزن  *  حمله شیمیاییه !   *  گفتم داری جوک می گی   *  قمقمه ها خالیه 

رضا پرید ماسکشو  گذاشت رو صورت من  *  نعره کشیدم رضا !  * ماسکتو خودت بزن

خندید و گفت مرتضی  *  برادرم بی خیال  *  من رو گذاشتش و رفت  رفتش بالای کانال 

نفهمیدم چه چیزی  قلب اونو می آزرد  *  نفهمیدم واسه چی   *  پیرهنشو در آورد

رضا نعره می کشید :* بی شرفا با شمام * کانال هنوز مال ماست * بیاین بیاین من اینجام  

دو شکارچی از رو تانک* اونو هدف گرفتش * کار رضا تموم بود* نعره کشید و گفتش : 

بیاین بیاین من اینجام*گردان هنوز روی پاست*بیاین بیاین ببینین*کانال هنوز مال ماست ...

هر کی که می خواد بره  هر کی می خواد بمونه  *  باید تموم عالم  *  این حرفا رو بدونه

باید اینو بدونه * گردان هنوز روی پاست * هنوزم که هنوزه * قلب زمین مال ماست

آهای آهای با شمام * گردان هنوز روی پاست * هنوزم که هنوزه * قلب زمین مال ماست

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 17:10  توسط یه منتظر | 
 بلیت بهشت

یک روز داستانی درباره واعظی خواندم که به شهری رفت . او از پسر بچه ای پرسید : « ممکن است بگویی از کدام طرف می توان به دفتر پست رفت ؟ » پسر بچه پاسخ داد : « بله البته » .  

آن دو همچنان که با هم به سوی دفتر پست می رفتند مرد از پسر بچه خواست که آن روز عصر به محل سخنرانی بیاید و به حرفهای او گوش کند . پسرک پرسید : « می خواهید درباره چه چیزی حرف بزنید ؟ » مرد سخنران پاسخ داد : « راه بهشت » . 

پسرک گفت : « شوخی نکنید چطور می خواهید درباره بهشت با ما حرف بزنید در حالی که حتی راه دفتر پست را نمی دانید » . 

نمی دانم این داستان حقیقت دارد یا نه اما می دانم که برای شناختن راه بهشت لازم نیست که راه دفتر پست را بشناسیم .  

بهشت چیست ؟ جهنم چیست ؟ بهشت و جهنم آفریده خود ماست . برای آفرینش بهشت لازم است الگوی ذهنمان را تغییر دهیم . ذهنتان را تغییر دهید آن گاه دنیا را دگرگون خواهید کرد . 

ذهن بسیاری از مردم از افکار حرص و نفرت و شهوت پر شده است . در واقع آنان در جهنم ساکن هستند . یادم می آید که چند سال پیش مردی را دیدم که صورتش تیره و گرفته بود . او به من گفت : « آتشی در درونم می سوزد . این آتش تا وقتی که مردی را که مسئول مرگ پدرم است نکشم خاموش نخواهد شد » بله نفرت آتشی است که در قلب می سوزد و این آتش جهنم است . 

******************************

روزی مردی نزد واعظی آمد و در حالی که مشت بسته اش را نشان می داد به او گفت : « اگر بدانی چقدر از تو بیزارم» واعظ با محبتی عمیق به او نگاه کرد و گفت : « برادرم اگر بدانی چقدر دوستت دارم ! » این سخنان سحر انگیز بود و در قلب مرد اثر کرد . او به پای واعظ افتاد و با چشمان اشک آلود مانند کودکی گریست : « ای مرد خدا ! مرا ببخش من گناه بزرگی مرتکب شدم »

******************************

روزگاری شخصی سرپرست دیاری بود . روزی این دیار آتش گرفت . او به مریدانش روی کرد و سپس به میان شعله های فروزان رفت و گفت : « برای تعمق آرام در خداوند لازم نیست به کوهستانها و یا کنار نهرها برویم . وقتی که افکار خاموشی گیرند آتش خود سرد و نیرو بخش است » .

اغلب اوقات خیلی کم به افکارمان توجه می کنیم . باید دانست که هر فکری نوعی نیروست . افکار زنده هستند . شکل و رنگ دارند و به ما می چسبند . هیچ گاه ناپدید نمی شوند . هر فکر بسته به آنچه در اوست امکان دارد یک فرشته یا دیو باشد . اگر به آرامش ، صلح ، خیر خواهی ، عشق ، خدمت کردن ، پاکی و دعا  بیندیشیم این افکار در ما باقی می مانند و به سیمای فرشته درمی آیند . همچنین اگر به نفرت ، حسادت ، غبطه ، بیزاری ، بدخواهی ، حرص و شهوت بیندیشیم این افکار نیز رهایمان نمی کنند و به هیبت دیو درمی آیند . هر یک ازما بنا بر نوع افکارمان در پیرامون خود دارای اشکال دیوگون یا فرشته سان هستیم . بنابراین باید مراقب افکار خواسته ها تمتیلات احساسات عواطف و خیالهای خود باشیم . در واقع با اینها زندگی جهنم و یا بهشت خود را می آفرینیم . هر کس سازنده سرنوشت و معمای تقدیر خویش است . هیچ کس به غیر از خود ما مسئول وضع کنونیمان نیست . ما این اوضاع و احوال را با افکار و خواسته های دور یا نزدیک خود ساخته ایم .

دنیای امروز سرگردان است زیرا تأکید بسیاری بر جنبه کاری زندگی دارد . البته کار در زندگی مهم است اما مهمتر از کار فکر است . مراقب افکار خود باشید . هر فکر نیرویی است که برای خیر یا شر خود تولید می کنید .

آیا گناه از ماست که افکار پلید گه گاه به سراغمان می آید ؟ نه این تقصیر ما نیست که افکار پلید به سراغمان می آید اما اگر در ذهن خویش جایی به آها بدهیم گناهکار خواهیم بود .

در پس هر فکر پلیدی نیروی پلید وجود دارد . وقتی که اجازه می دهیم فکری نا هنجار در ذهنمان جای گیرد نیروهای تیره ای را به خود متصل می کنیم . اگر به افکار خوبی مانند عشق ، دلسوزی ، زیبایی و سرور ایمان آزادی ، سلامت ، شادمانی ، تعادل ، پاکی ، آرامش ، نیرو و خرد بیندیشیم به نیروهای روشنایی می پیوندیم و بدین ترتیب بهشت را در پیرامون خود می آفرینیم . با اندیشیدن به افکار الهی با نیروهای الهی مرتبط می شویم و هر جا که رویم انتقال دهندگان نور عشق آرامش و سرور می شویم . لازم است که مراقب افکارمان باشیم : باید تفکر خود را تصحیح کنیم .

برای تصحیح افکار پیشنهادهایی ارائه می شود :

۱ـ ساده ترین شیوه تصحیح افکار شیوه نیایش است . وقتی که گرد هم می آیید نام خداوند را بخوانید و بدین ترتیب خود را فراموش می کنید این شیوه به اندازه ای ساده است که بیشتر اوقات اهمیت آن نادیده گرفته می شود در حالی که از ارزش بیش از اندازه ای برخوردار است .

آیا خانه ما فرو می ریزد ؟ آیا اجتماع ما از هم می پاشد ؟ آیا افراد سرزمینهای گوناگون با یکدیگر در جنگند ؟ درمان این بیماریها و سایر امراض نیایش است . ای زائران خداوند گرد هم آیید و زنجیرهای نیایش را تشکیل دهید . بدین سان زندگی خود را تقدیس خواهید کرد . فضای شهر و کشور خود را مطهر خواهید ساخت و نیروی شفای نوع بشر را رها خواهید کرد .

۲ـ وقتی که صبح از خواب بر می خیزید بازدم پاکی ، عشق ، سرور ، آرامش ٬ تواضع ، اعتماد و هر چیز که نیاز درونی شما را بیان می کند بیرون بفرستید . این نوع تنفس کردن را در طی دوره ، حتی میان کار خود تا آنجا که می توانید ادامه دهید . مرد جوانی را می شناسم که هنگام نوجوانی دستخوش توفانهای پی در پی خواسته های نفس شده بود . او این کلمات را همواره با خود تکرار میکرد : « باشد که پاک ، مطهر و درخشان  ، فرزند خداوند شوم ! » او این سطر را که مانند دعا برایش مقدس بود در طی روز تکرار می کرد . همچنان که این کلمات را با خود تکرار می کرد خداوند را به صورت ماهی عظیمی تصور می کرد که انوار خنک کننده پاکی را بر او می تاباند . او شش ماه به این تمرین ادامه داد : روزی رسید که همچون مروارید پاک شد . امروز قادر است از میان آنچه هوس انگیز است بدون هر گونه احساس نفسانی و در حالی که چشمانش پاکی و در قلبش عشق می درخشید ، بگذرد .

۳ـ شب پیش از خواب نام خدا را بخوانید . این کار دارای تأثیری تطهیر کننده بر ذهن و در نتیجه بر رویای خودآگاه دارد .

۴ـ هنگامی که افکار پلید به سراغ شما می آید با آنها نجنگید . هر چه بیشتر با آنها ستیز کنید بیشتر تقویتشان می کنید . بهترین راه رویارویی با افکار بد ترک کردن آنها و اندیشیدن به افکار الهی است . روشنایی ، تاریکی را از میان میبرد . هر فکر خوب همانند تابش نور است که ابرهای تیره افکار بد را می زداید .

۵ـ در همه اوقات جسم و ذهن خود را آرام و آسوده نگاه دارید . بدون عجله کار کنید . به آرامی ، شیرین با عشق و درک سخن بگویید . اجازه ندهید که چیزی آرامش درون شما را آشفته سازد . دنیا را اقیانوسی تصور کنید که امواج متلاطم آن شما را به غرق شدن تهدید می کنند ، آرام و سرشار از اعتماد و ایمان به خداوند باشید ، امواج آرام خواهد گرفت .

*****************************

گوته شاعر بزرگ آلمانی به این داستان زیبا بسیار علاقمند بود :

پطرس از عیسی مسیح پرسید : « استاد چگونه است که می توانی بر آب راه بروی و ما نمی توانیم ؟ »

عیسی فرمود : « این از آن روست که من ایمان دارم » .

پطرس گفت : « ما نیز ایمان داریم » .

عیسی فرمود : « پس مرا دنبال کن . » و گام بر آب نهاد . پطرس او را دنبال کرد . چندی پیش نرفته بودند که موجی عظیم برخواست .

پطرس فریاد زد : « استاد مرا نجات ده ، هم اکنون غرق می شوم ! » .

عیسی پرسید : « دلیل آن چیست ؟ » .

پطرس پاسخ داد : « استاد موج عظیمی را دیدم و ترس در قلبم جای گرفت» .

عیسی فرمود : « تو از موج به هراس آمدی حال آنکه از امواج خداوند نترسیدی » .

افسوس که بسیاری از افراد زندگی را در جهنمی می گذرانند که خود آن را خلق کرده اند . ما توان آن را داریم که جهنم را به بهشت تبدیل کنیم ، اما نباید فراموش کرد که بهشت هدف زندگی نیست . ما باید فراسوی بهشت و جهنم پیش رویم و در ابدیت و جاودانگی مسکن گزینیم . این سکنی گزیدن ، تعمق در خداوند است که پس از مرگ و نابودی نفس وارد آن می شویم . ابو سعید ابوالخیر صوفی و حکیم بزرگ فرموده است : « دوزخ جز نفس پرستی نیست و بهشت همانا نفس کش است » . آنجلیوس سیلسیوس گفته است: « هیچ چیز به اندازه این عبارات منفور نمی تواند شما را به ورطه دوزخ افکند : ( مال من مال تو ! ) » . این مسکن گزیدن حیات عشق است . این حیات کسی است که رابیا یکی از برجسته ترین عارفان ، آن را بدین گونه بیان کرد :

محبوبم ! اگر برای آن به سوی تو می آیم  که مرا از شعله های

دوزخ نجات بخشی ، بگذار که در آنجا بسوزم . و اگر برای آن به  

سوی تو می آیم که لذت بهشت را به من بخشی بگذار که       

درهای بهشت به رویم بسته شود . اما اگر برای خاطر تو به      

سویت می آیم ، محبوبم ! مرا از خویش مران ! متبرکم کن تا در 

کنار زیبایی جاودانه ات تا ابد لانه کنم .                                    

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 16:17  توسط یه منتظر | 

entezarآقا جون بیا دیگه تاب ندارم

گل اشکم وا می شد ای کاش        

همه دردم دوا می شد ای کاش

به هر کس قسمتی دادی خدایا         

شهادت قسمت ما می شد ای کاش

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 21:32  توسط یه منتظر | 

 « تجربیات انسان پایانی ندارد و معلومات انسان عاقل بوسیله تجربه رو به افزایش و بهبود است پس سعی کنید حتی ذره ای لذت انتظار را تجربه کنید »                                                          به نام خداوندی که انسان را آفرید و از روح خود در او دمید و به او عشق را آموخت تا زندکی را سرشار از زیبایی کند . به نام خداوند علی و سلام و درود بر بهترین بندگانش سلام و صلوات بر پیامبر اکرم (ص) و علی بن ابی طالب (ع) و فاطمة الزهرا (س) و تمام فرزندان پاکشان تا مهدی موعود (عج) که خود سرچشمه ی همه ی عشق ها پاکی ها و زیبایی هاست چقدر زیباست که آغاز کلام را از انتظار بگوییم دردی مشترک در میان تمام شیعیان علی (ع) از انتظار و مهدی موعود از گل لاله و نرگس و محمدی و از چشمانی که چشم به راه انتهای جاده ای را می نگرد و خدا نکند که آن چشمان بسته شده باشند و آن تک سوار نیامده باشد . در آن هنگام زندگی هیچ معنایی نمی پذیرد زیرا که زندگی یعنی مهدی و شاید در این روزگار مرهم این زخم عمیق که تنها با آمدنش التیام می گیرد یاد روح الله و فرزندان شهیدش باشد و یاد علی و فدائیان او . همان علی که اکنون جانشین بر حق مهدی است . رهبر و سرور و مولا و آقایم خامنه ای و چه زیبا گفت امام بزرگوار آن روح الله کبیر که " نگهبان و پشتیبان ولایت فقیه باشید تا آسیبی به این مملکت نرسد " 

پس بیایید به این انتظار پایانی خوش را نوید بدهیم پایانی نه چندان دور ...  

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 21:3  توسط یه منتظر | 

 « هر گاه ادای کار مستحب به انجام کار واجب تو زیان برساند آن کار مستحب را ترک کن »

« امام حسن مجتبی علیه السلام » 

آگاه باش که چه چیز درخواست می کنی

روزی نامه ای به دست یکی از مردان خدا رسید که دوستش آن را نوشته بود : « ای دوستدار خدا ، از بستر بیماری از تو تقاضا می کنم که دعا کنی تا از این درد عمیق رهایی یابم و دوباره سالم و تندرست شوم . » مرد خدا چنین پاسخ داد : « تو نمی دانی که چه چیز درخواست می کنی چگونه از خدا بخواهم که لطف « خود » را از تو بگیرد ؟ 

خداوند در حالی که « خود » را در پرده درد پوشانده به سراغ ما می آید تا ما را متبرک گرداند ، زندگی ما را زیبا کند و تنها موهبت واقعی یعنی موهبت روح را به ما ببخشد . برای همین همه عارفان دعا می کنند که بیماری همیشه همنشین آنان باشد و از این رو در هر مصیبتی مسرور هستند . آنان با آغوش باز مخالفت و رسوایی و بد رفتاری مردم را می پذیرند ، زیرا چنین چیزهایی به بهبود روح منجر می شود . بنابراین برادر من ! دعا می کنم که خداوند تو را از تقاضایت شرمنده سازد و همچنین تو را متبرک کند تا دیگر شکایت نکنی و برای هر دردی شکرگذار باشی . عاشق حقیقی خدا همه چیز خود را به « او » که نامش مهربانی و عشق است می سپارد ! »

*****************************************************

 خدایا ! مبادا هیچ گاه برابر « تو » کوتاهی کنم

خدایا !

« تو » در همه چیز جاری هستی .

هر جا که بروم « تو » در آنجا حضور داری .

« تو » در هر گام و در هر چرخشی از من مراقبت می کنی .

پس ترسی ندارم .

« تو » شاهد من هستی ، شاهد افکار ، کلام و اعمالم .

خداوندا ! مبادا مبادا هیچ گاه برابر « تو » کوتاهی کنم .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 20:27  توسط یه منتظر | 
در شفافیت اشکم  *  در آینه ی وضوی شبانه ام  *  در عرق پیشانی دلم  *  تو را به نظاره

 می نشینم  حرارت سردی سحرگاهان را *  شوم قیام قبل از شفق را *  گرمای حرارت

نمازم را *  از تو دارم *  در " قیام " قامت شکسته ام *  در " نیت " مخلصی که مخلصم *

در " تکبیر " ابلیس شکنم *  در " رکوع " دو رکعت عشقم *  و هنگام " سجده " ی

اشک آلودم *  با تو *  در " قرائت " سوره ی قربم *  در مشهد " تشهدم " *  در

سرود " سلامم " *  در چهار " سبحان " بزرگم *  در " قنوت " قنوط  سوزم *

سایه ای از توام *  در طلوع خورشید *  در هر شب مهتابی *  و در چشمک هر ستاره *

تو را به تماشایم *  در سپیدی بال کبوتران *  در سبزی باغچه کوچک دلم *  و در

سرخی خون یارانم *  و در آبی کمرنگ آسمان قلبم *  چه می گویم ؟ *  تو مثل یک برقی *

تو یک لحظه ای *  که یک عمر را * عمری جاودانه را * به دنبال داری * تو مثل یک

رودی *  پاک و شفاف *  تو مثل یک صبحی * صبحی سکرآلود و مستانه *  تو عشق

منی ! *  تو معشوق منی ! * معشوق من ! * بیا و دستی بر سرم بکش * بیا و مرا با

خود ببر *  تا آسمان دیدار *  تا باغ پر گل خدا *  بیا و مرا ببر ...

ای شهادت !

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 20:8  توسط یه منتظر | 

سلام بر آن پیشاهنگ جهاد و شهادت در زمان ما

یاران شتاب کنید که زمین نه جای ماندن است بلکه گذرگاه نفس بسوی رضوان الهی .

آیا شنیده اید کسی در گذرگاه رحل اقامت گزیند ؟

پندار ما این است که ما مانده ایم و شهدا رفته اند حقیقت آن است که زمان ما را برده است

و شهدا مانده اند .

و امروز تنها شهادت یک انتخاب است

و تمام !

 *********************************

عشق یعنی رفتن پروانه ها                                           پر زدن تا اوج عرش کبریا

عشق یعنی خلوت شبهای تار                                        التهاب قلبها ی بیقرار

عشق یعنی عاشقی در انتظار                                        انتظار دیدن سیمای یار

عشق یعنی درد و دل با استخوان                                   گفتن از نامردمی های زمان

عشق یعنی گریه های بی صدا                                      مشک خشک و التماس بچه ها

عشق یعنی مرگ بی چون و چرا                                   قطره آبی در زمین کربلا

عشق یعنی رمزها و رازها                                          قصه گفتن از نی و نیزارها

عشق یعنی استخوان و یک پلاک                                  سالها تنهای تنها زیر خاک ...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 23:56  توسط یه منتظر | 
الحمد لله الذی جعلنا من المتمسکین بولایت علی بن ابیطالب (ع)

به او گفتم چرا از عشق می نویسی ؟ گفت : تا تو عاشقانه بخوانی .

گفتم چرا گلها در زمین مخفی شده اند ؟ گفت : برای اینکه یاد زمین همیشه خوشبو بماند .

گفتم مرهم زخمهایت چیست ؟ گفت : درد و صبوری ترجمه زخمها .

گفتم با غم هجران چه کنم ؟ گفت : بسوز ! و چاره اش را که خواستم گفت : بساز !

گفتم کرخه را یادت هست ؟ گفت : یاد قبرهای کنده در آن بخیر .

گفتم نخلهای کارون را یادت هست ؟ چه زیبا بودند . گفت : عاشوراهایش زیباتر بودند .

گفتم طلاییه یادت هست ؟ و گفت : با شقایقهای شنهایش آشنایم .

گفتم سه راه شهادت ؟

ناله ای زد و گفت آنجا میعادگاه هر عاشقی بود که با خدای خود وعده ی عاشقی می گذاشت .آنجا نقطه ی

وصل آسمان به زمین بود . در آنجا که ما همت را بدرقه کردیم .

گفتم دلم برای شبهای شلمچه تنگ است . گفت : یاد ستاره های آسمانش بخیر . یاد شقایقهای میدانهای

مین اش بخیر . یاد کربلای پنج بخیر و یاد ندای زهرا بخیر .

گفتم فکه ... گفت : ای خوشا آنانکه رملهای گرم سجاده ی عروجشان شد .

گفت : میدانی بسیجی سر جداست یعنی چه ؟ و من در آن لحظه احساس کردم ای کاش به اندازه ی

سنگریزه های خاکریز معنای پیکر بدون سر را میفهمیدم و درک میکردم که  بسیجی همیشه سر

جداست.

گفت : یادت نرود به هر شهیدی که رسیدی یادی از عشق و ایمان کن و یادت نرود که حیثیت انقلاب از

خون شهداست .

چفیه اش را بویید و گفت : بوی یاس های سفید همه جا را پر کرده است .

او از لحظه ی سرخ پر کشیدن یک گردان در وسط میدان مین گفت و من لحظه ی سبز عروج را بیاد

آوردم .

از دستهای خونینی گفت که هنوز از پیکر جدا بودند و من به یاد بالهای پروازی افتادم که تا قله عشق پر

گشودند .

او از سکوت شبها ی حمله گفت و من یاد آخرین فریاد شهیدی افتادم که میگفت : جانم فدای رهبر .

برایم از مرام شقایقها گفت از ایثار گلهای یاس .

گفت میدانی چرا با لاله ها بیعت میکنیم ؟ برای این است که از آلاله ها حمایت کنیم .

او رفت ... و من فریاد زدم ...

 گفتم کجا ؟     گفتا به خون .     گفتم که کی ؟    گفتا کنون .     گفتم چرا ؟    

گفتا جنون .      گفتم مرو !          خندید و رفت ... خندید و رفت ...

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 21:15  توسط یه منتظر | 
جنگ برپا شد و حافظان ملکوت دروازه های عالم قرب را گشودند و عالم به نور عشق روشنی یافت و پروانگان شیدا بال در گلستان آتش گشودند تا بقا و جاودانگی را در فنای خویش بجویند سوختن بهای قرب است و چنین سوختنی جز به پروانگان بی پروای عشق نمیدهند وآنانکه آتشی در دل ندارند چگونه میتوانند در آتش بگشایند ؟

الهی ! آن کس که تو را گم کرده چه یافته است ؟

و آن کس که تو را یافته چه گم کرده است ؟

**************************

نباید خندید و گریست باید همیشه در یک حالت بود و خدا را شکر گذار بود مهمترین شور زندگی عشق است و بهتر از آن خدا است .

حال میگویم :

به نام او که وجودم ز وجود پر وجودش بوجود آمد

اگر بار گناهم فزون از حد شد دلبر

رها کن بار عصیانم مگو قلب مرا سختی

عجّلوا باالصّلاة قبل الفوت

عجّلوا باالتوبه قبل الموت

انتظار فاصله ای است میان دو جمعه :

جمعه ولادت و جمعه ظهور

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 20:16  توسط یه منتظر | 

مهدی جان

ای کاش میدانستم به کدامین

مکان دلها به تو

آرام گرفته اند

یا میدانستم که کدامین

سرزمین به زیر پای توست

آیا در کوه رضوایی

یا در جای دیگر

یا به دیار ذی طوی ؟

خالص شوید تا از همه چیز خلاص شوید /.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 20:5  توسط یه منتظر | 

« گل نرگس »

مهدی بیا مهدی بیا از یادمان رفت

فعل عبور لاله ها از یادمان رفت

این ماندن خاکستری هرگز مبادا

در بی خیالی بستری هرگز مبادا

مثل گلوی نی لبکها حس بگیرید

"امشب سراغی از گل نرگس بگیرید"

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 19:54  توسط یه منتظر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
اللهم عجل لولیک الفرج
آرامش را باید کسب کرد .
آرامش حقیقی ، آرامش کسی است که خود را به خدا تسلیم کرده است .
قلب چنین کسی مرتب فریاد می زند : (( خدایا من به تو تعلق دارم ، خواست خود را تحقق بخش ، حتی اگر مرا نابود کنی باز به تو تکیه می کنم . ))
منتظر نظرات شما عزیزان درباره این وبلاگ هستم .

نوشته های پیشین
شهریور 1385
مرداد 1385
پیوندها
پاک مردان
ای کاش !
عشق و دوری
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM